گفتم که چند وقت بود اخلاق شوهرم بهم ریخته. شاید گاهی حق داره خانواده من هنوز هم نمی پذیرنش ولی واسه من مهم نیست، و قرار نیست که اون با اونا زندگی کنه. بهرحال خیلی از بهانه هاش، داد زدنهاش و متلک هاش به من شده بود خانواده من. خسته و کلافه شده بودم. حتی حوصله حرف زدن باهاشو نداشتم اگه هم حرف میزدیم آخرش داد کشیدن اون و قهر من بود.

چهارشنبه شب خونه پدرومادرم برخورد بدی باهام کرد و همه مهموناشون فهمیدن، تصمیمم رو گرفته بودم تا فرداشم فکر کردم  و از اول زندگیمونو مرور کردم که پر از مشکل و دردسر بود، از روزی که اومدن خواستگاری و خونوادم ردشون کردن، از بارها اومدن اون که منو بی خبر گذاشتن و تماسهای تلفنی که من اصلا جوابی نمی دادم و چهار ماه بعد که دوباره اومد خواستگاری و باز هم هزار جر و بحث دیگه. من هیچ شناختی روی اون نداشتم، اصلا توی عمرم هم ندیده بودمش ولی اعتراف میکنم که از پرروییش خوشم اومده بود.

خلاصه که سه سال پر از  بگومگو داشتیم که هر دو طرف همیشه به جای بهتر کردنش بدترش کرده بودن.

پنج شنبه که اومد بهش گفتم میخوام جداشم.....

من وتو به درد هم نمیخوریم بیا همدیگه رو نجات بدیم. خانواده های ما هیچ سنخیتی باهم ندارن. تو هم که فعلا نمیتونی از اینجا بری، اخلاقتم که بد شده من از هرطرف توی فشارم میخوام تنها باشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:52  توسط عروس  | 

دیشب افطار دعوتمون کرده بودُ افطاری مختصری خوردیم و منتظر شام شدیم. ساعت نزدیک ۱۱ بود و من دیگه داشتم غش میکردم. به شوهره گفتم من دارم میمیرم توروخدا بمن شام بدین.

به مامانش چندبار گفت خانومم گشنشه. اصلا انگار نه انگار... سرمن پا یین بود که شوهرم گفت: چرا قیافتو اینجوری میکنی؟ فهمیدم داره واسم ادا درمیاره. حوصله فکر کردن به کارشو نداشتمُ گذاشتم به حساب سن و سالش.

یاد پارسال افتادم که دخترش اومده بود کمکش و اون داد میزد:

نری پله های همسایه بالایی رو تمییز کنی.

من اگه مادرشوهر بشم حتی اگه از عروسم متنفرم باشم هرچی به ذهنم میاد رو بلند بلند نمیگم تا بشنوه. چون من شاید یادم بره ولی همیشه ته ذهن اون میمونه.

معما نوشت: چطور میشه مردی با یک موقعیت عالی از همه نظر! زنی داشته باشه با سایز کمر ۵۲، بسیار زشت و خودشیفته، اخلاق گند، گردن اندازه توپ فوتبال و تاکید میکنم بسیار زشت و قاطی، بعد عین پروانه دورش بچرخه و مدام با یه لحن تاکیدی بگه الهی من فدات بشم خوشگل من!!!!

پی نوشت: بعضی از وبلاگها رو که میخونم  ومیبینم که هیچ مشکلی ندارن و نگرانیشون رنگ لباسشون و غذاییه که باید به شوشوشون! بدن، حسودی نمیکنم ولی دلم میگیره! که چرا من ازاین دلخوشیا ندارم؟ چرا همه خاطراتم شده حرفای یه زن که میتونست توی زندگیم نباشه و مردی که با کوچکترین تلنگری سرم داد میزنه.

پی نوشت ۲: ماه عسل دیشب اشک مارو در آورد!

 

 پی نوشت 3:این وبلاگو دوست داشتم: godfather4me.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 13:33  توسط عروس  | 

بهش میگم خواهرم گفته هر وقت میاید خونه ما مادرشوهرتم بیار.

میگه: چی؟

میگم: خواهرم میگه بیا خونه ما.

میگه: آره پسرمم گفت! بابات گفته مامانتو بیار. بابات عجب آدم نازنینیه.

گفتم: نازنینی از خودتونه، کلمات بابا و خواهر کاملا شبیه و هم قافیه ان، حق داری اشتباه بشنوی.

من اگه مادرشوهر بشم، همه خانواده عروسمو مث خانوادم میبینم و محبتای بقیه رو به پای کسی که مصلحتی دوستش دارم نمیذارم

* کلاً هر کدوم از اعضای خانواده من کاری براش انجام بدن میگه بابای عروسم اینکارو کرده*

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 13:7  توسط عروس  | 

دیشب خونه مامان وبابام بودیم، بابا به همسرم گفت: چرا مامانتو نمیاری اینجا؟ قرار بذارید یه شب باهم بیاین....

موقع برگشتن همسرم بهم گفت: به خانوادت بگو نمیخواد مامان منو دعوت کنن، اصلن بهشون بگو بمن تعارف نکنن بیارمش.

گفتم: من نمیگم.

گفت: نه بهشون باید بگی.

گفتم: این موضوع بمن ربطی نداره و داشتم به این فکر می کردم که بابای من چه حرف بدی زده؟

خسته شدم از اینکه مث توپ فوتبال بیوفتم وسط دوتا خانواده واسه همینم هیچ گله ای رو از دو طرف منتقل نمی کنم.

از موقعی که من این حرفو زدم دیوونه شد، نمیگم چیکار کرد و چه حرفایی زد، فقط تا خونه نزدیک بود دونفرو زیر کنه. تمام تنم میلرزید، حتی الانم داره دستم میلرزه.

خدایا من یه شب خونه نبودم، نمیخوام تهمت بزنم ولی چرا هروقت من خونه نیستم اخلاقش سگی میشه؟ چرا حتی اسم این زن توی زندگیه من فتنه بپا میکنه.

وقتی رسیدیم خونه اومده بغلم کرده میگه نمیخوام ناراحت بخوابی... فقط جیغ کشیدم ولم کننننننن.. حتی میترسم عصبانیتمو خالی کنم، اگه بشنوه و بیاد بالا مصیبتی داریم تا چند روز.

همسرم هرکاری کرد آروم نشدم هنوزم تنم میلرزید، هنوزم میلرزه. آخه مگه بابام چی گفته بود که اینطوری اعصاب منو بهم ریخت؟ خودش میدونه ماه رمضونی رمقی واسم نمونده. نمی دونم لرزش دستم کی خوب میشه ولی لرزش قلبم هرگز  خوب نمیشه. تقصیر من چیه که شوهرم با خانوادم کنار نمیاد و مامانش همش بقیه مادرزنا رو توی سرش میکوبه؟واقعا نمیفهمه با حرفاش چه فتنه هایی بپا میکنه؟ گاهی به این جمله ایمان میارم که " زن شریک شیطونه  "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 10:39  توسط عروس 

هر وقت خانواده من میان خونه ما- که سر جمع شش دفعه بیشتر نشده- تا چند روز بعد همش میگه جاریت اصلا با خونوادش رفت و آمد نمی کنه اگرم بخواد ببینشون میره خونه مادرش اونا اصلا نمیان

چند شب پیش جاریم افطاری داد، بنده خدا نزدیک چهل تا مهمون داشت. آخرای مهمونی گفت: ایشالا چند شب دیگه میخوام خونواده خودمو دعوت کنم، خیلی وقته نیومدن خونه ما. مادرشوهرم گفت: نه دیگه مهمونی نده خیلی خسته شدی!!!!

من اگه مادر شوهر بشم از عروسم توقع ندارم بعد از ازدواجش خونوادشو ببوسه بذاره کنار، دختر مگه جز خانواده خودش دلخوشی داره؟

قابل توجه عزیزانی که میپرسن چرا طلاق نگرفتی:

***زن بگیرید و طلاق مدهید زیرا خداوند مردانی را که مکرر زن بگیرند و زنانی را که مکرر شوهر کنند ؛ دوست ندارد. (نهج الفصاحه ، ح 1146)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 10:36  توسط عروس  | 

از همون روزای اول بعد از عقدمون مدام می گفت مارسم داریم مراسم عقد واسه دخترامون بگیریم.

هرجا میرفت و میومد میگفت: فلانی گفته من واسه مراسم عقد دخترم چند میلیون خرج کردم.

یا میگفت: نمی دونی دختر من واسه دخترش چه جشن عقدی گرفت، دهن همه وا مونده بود.

من هیچ وقت دلم نمی خواست به پدر و مادرم فشار بیارم و چون اونا واسه خواهرمم جشن نگرفته بودن روم نمی شد مطرح کنم از طرفی چون دلم نمی خواست عروسی بگیریم می خواستم اونم بگه منم عروسی نمی گیریم - دوست نداشتم چون هنوزم منت عروسیه مسخره مونو  سرمون میذاره -

چندین بار جلوی بچه هاش گفت: به عروسم گفتم جشن عقد گرفتید که هیچ وگرنه واسه عروسی پنجاه تا بیشتر از فامیلاتون دعوت نمی کنم... و من آروم اشک میریختم و شوهرم هرچی بهش میگفت بسه بی فایده بود.

خلاصه خانوادم مجبور شدن مراسم حنابندون مفصلی بگیرن تا بتونن مهمونای بیشتری واسه عروسی دعوت کنن، هرچند من مخالف بودم و میگفتم اصلن بذارید فقط خودشون باشن توی عروسی بهرحال آبروی خودش میره ولی پدر و مادرم میدونستن من چه فشاری رو تحمل می کنم قبول کردن که مراسم بگیرن، مادرشوهرم هم اون شب پنجاه نفر از اون تعدادی که توافق کردن بیشتر مهمون دعوت کرد.

خدا میدونه که فامیلای خودشون همش میومدن بمن می گفتن تورو خدا ببخشید ما اینقدر زیاد اومدیم... منم لبخند میزدم.

کسایی رو دعوت کرده بود که شوهرم هم نمیشناختشون!

عذابی کشیدم من اونشب از گرما و تمسخر مهمونا و دیدن چهره غمگین پدرومادرم که این زن میخواد با دخترمون چه ها کنه؟؟؟؟

من اگه مادرشوهر بشم سعی می کنم وقتی دختر مردم میاد توی خونه پسرم، خانوادش اشک شوق بریزن نه درد بکشن و هر روز استرس داشته باشن که داره چه بلایی سر دخترمون میاد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 10:59  توسط عروس  | 

سلام دوستای گلم! هرکی خواست بگه رمزو بهش بگم!

پی نوشت مهم: از دوستایی که رمزو واسشون میل کردم خواهش می کنم به ایمیل پاسخ ندن. اون ایمیل کاریه منه و من نمی تونم از اون طریق باهاتون در تماس باشم. لطفاً سوالاتونو همینجا بپرسید.

لینک ماه رمضونی:اهدای خون در ماه مبارک رمضان



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 10:36  توسط عروس  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 15:35  توسط عروس  | 

شوهرم سیب سرخ خریده بود.سیب های خیلی قشنگی بودند و برق میزدند.

مادرشوهرم یکیشونو باز کرد، توی میوه سیاه و خراب بود، گفت : مث بعضی از دخترا میمونه ظاهرشون قشنگه ولی درون سیاه و زشتی دارن. مطمئن بودم منظورش به من نیست چون همیشه میگه عروس من توی نجابت تکه.

حرفش خیلی به دلم نشست.

چند روز پیش توی میدون هفت تیر، جایی که خیلی از زنها و دخترها حتی بدون آرایش هم نمیان، دختری رو دیدم که تمام صورتش به شدت سوخته بود و تمام پوست صورتش جمع شده بود، کلاً هیچ زیباییه ظاهری براش نمونده بود.


یاد حرف مادرشوهرم افتادم و پیش خودم گفتم: این دخترای زیبا احسنت ندارن احسنت رو تو داری که با غرور سرتو بالا میگیری و میای میون مردم تا به همه ثابت کنی انسانیت صورت زیبا نیست!

من اگه مادرشوهر بشم شاید مث مادرشوهرم ضرب المثل بلد نباشم ولی به عروسم خواهم گفت که درونش برام از چهره اش ارزشمندتره!

پی نوشت: درود به غیرت و پاکی دل آمنه که از قصاص گذشت.جامعه ما با قصاص به راه راست نمیره!


+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 13:49  توسط عروس  | 

یه شب خونه یکی از فامیلای همسرم مهمون بودیم و از اون شبا بود که مادرشوهرم شدیداً باها م لج کرده بود( علتش یادم نیست ) شوهرم هم یه مقدار کسالت داشت  و مامانش مدام می گفت: چشمت زدن!

پسر صاحبخونه هم از این جوونای بی شخصیتی بود که فکر می کنن نمک جمع هستن و نمی فهمن چی رو باید گفت و چی رو نگفت، پیله کرد به مادرشوهرم که حاج خانوم بیا تخم مرغ بشکون براش.

هرچی من با ایما و اشاره گفتم بابا شر درست نکن گوش نداد که نداد و رفت تخم مرغ آورد.

مادرشوهرمم زیر لب یه اسم آورد و به زور تخم مرغ رو شکوند و گفت: هر کی بوده دوستت داشته

منم دیگه چیزی نگفتم ولی بعداً از شوهر پرسیدم گفت: مامانم گفته نگو ولی من به شوهرم گفتم که هیچ اعتقادی به این خرافات ندارم ، چون واقعاً اسم هر کس رو بیاری داری بهش تهمت می زنی.

شوهرم گفت: مامانم گفته اسم مادرزنتو گفتم!

من اگه مادرشوهر بشم انقدر ذهن پسرم رو نسبت به مادر همسرش خراب نمی کنم.

این گلها هم تقدیم به مامان گلم که با اینکه به خاطر اینکه مادرشوهرم منو اذیت نکنه کلی جهیزیه داد و جشن گرفت و گریه کرد، آخرشم همه جا پشت سرش بد میگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 13:15  توسط عروس  | 

بعداز عقدمون شوهرم شام خرید و مهمونای ما که کلا ۱۶-۱۵ نفر بودن رو شام داد.

چند ماه بعد از عروسیمون عقد یکی از فامیلاشون بود، من توی خونه نشسته بودم و شوهرم داشت با مادرش حرف میزد و من صداشونو میشنیدم.

شوهرم پرسید: مامان دعوتت نکردن؟

مامانش صداشو بلندتر کرد که من بشنوم ( گرچه نیازی به این کار نبود) و گفت:

نه بابا مردم چه زنهایی گیرشون میاد دختره گفته هیچکسو دعوت نمی کنم.نه مث بعضیا همه فک و فامیلاشو بیارن بگن باید به اینا شام بدین.

من اگه مادرشوهر بشم پسر خودمو بهتر میشناسم!( شوهر من خیلی مهمون نوازه!)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 15:8  توسط عروس  | 

رفته بودیم خونه اش داشتیم حرف می زدیم یهو به شوهرم گفت :  خجالت  نمی کشی واسه زنت طلا    نمی خری؟ زشته میخوایم چند روز دیگه بریم عروسی.

شوهرم گفت: تو مامان منی یا این؟

من اگه مادرشوهر بشم گاهی به پسرم گوشزد می کنم که زنها چه احتیاجاتی دارن حتی مادی!

*** دیشب رفتیم خونه مامانم، من اونجا خوابیدم، شوهرم صبح زنگ زده میگه دیشب اصلا خوابم نبرد وارد خونه که شدم دلم برات تنگ شد، داشتم خل می شدم ........ نمی دونم من خیلی بدم یا اون زیادی خوبه؟ گاهی فکر می کنم هیچ کس جز من درون فرشته خوی این مرد خشن رو نمی شناسه***

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 14:7  توسط عروس  | 

توی دوران عقدم واسم خیلی عجیب بود که چقدر سوسک توی اون خونه اس. گاهی به شوخی به شوهرم می  گفتم خونه مامانت باغ حشراته همه نوع حشره ای توش هست(آخه همیشه دری که رو به حیاطه بازه)

بعد از عروسیه ما، اومده توی خونه ما یه سوسک کوچیک دیده.میگم بابا این ساختمون چقدر سوسک داره خوبه که سم پاشی هم کردیم.

خیلی جدی میگه: ما اصلا سوسک نداشتیم اینا توی جهاز تو بودن اومدن توی این خونه.

من اگه مادرشوهر بشم قبل از اینکه عروس بیارم به خونه ام یه نگاهی می کنم تا بعداً هر چی دیدم گردن اون بدبخت نندازم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:2  توسط عروس  |