سلام من حالم خوبه برميگردم.

ببخشيد بابت بي خبري....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 12:55  توسط عروس 


بدون شرح:

نتیجه انتخابات افغانستان تا 20 روز دیگر اعلام میشود.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 21:46  توسط عروس 

فردا می رم سر کار و چقدر این تعطیلی حوصلم سررفت. یکم استرس دارم. ولی خیلی خوشحالم که روزهای کاری شروع شده. یه عالمه ماجرا داشتیم توی این عید با این جماعت. سر فرصت میگم.

* خیلی باحاله که خیلی ها توی عید اصلا نبودن ینی عاشقتونم که همه از سرکار آپ میکنید و کامنت میذارید:)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 21:38  توسط عروس 

خب من دوساله ماهواره ندارم و به دلایل زیادی هم نمیخوام داشته باشم بخاطر همینم معمولا ما تلویزیونمون خاموشه ولی عید امسال که همش توی خونه بودم و هی کنترل به دست شبکه های مزخرف خودمون رو سرچ میکردم تازه فهمیدم که اکثر مردم حق دارند کلا دل از رسانه ملی بکنند و به شبکه های اونور آبی رو بیارن. اما یکی از دیالوگهایی که در سریالها بسیار توجه منو جلب کرد و نشان از توانمندیه بسیار بالای بازیگرش بود دیالوگ بهبود فریبا در پایتخت 3 در مورد محیط بانها بود که حقایق تلخی رو بیان میکرد.

*در این سایت این حقایق تلخ را بخوانید:

http://www.tabnak.ir/fa/news/389727/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%DA%86%D9%85%D8%A7%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%85%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 12:30  توسط عروس  | 

گاهی فکر میکنم چرا خدا به برخی ها انقدر فرصت ظلم کردن میدهد؟ اما خب پاسخی نمیابم. گاهی فکر میکنم زمین جای بهتری بود اگر گروهک هایی مثل جیش العدل و طالبان و مجاهدین خلق و ریگی و... وجود نداشتند یا از بین میرفتند. نمیدانم چرا؟ فقط درد میکشم وقتی خبر شهادت مرزبان ایرانی تایید میشود و هنوز هیچ کس نتوانسته راه نجاتی پیدا کند. چه کسی جواب فرزند 10 روزه این شهید را میدهد؟ چه کسی پاسخ مادر و همسرش را میدهد وقتی فریاد میزنند: به کدامین گناه...؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 18:14  توسط عروس 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 12:19  توسط عروس 

امسال سال سختی بود. پر از بغض بود وآه. زمانهایی هست برای یه قطر ه اشک هم له له می زنم انقدر که از اینهمه غم نمیدانم برای کدامشان بگریم. برای مرگ عزیزی که خودش میدانست دو روز به پایان زندگیه کوتاهش مانده برای پسرک خواهرم که هر روز بی تاب دیدن پدرش است یا برای خودم؟ چرا دروغ این سال از نظر کاری برایم خیلی خوب بود و بااینهمه دردی که در سینه داشتم مثل همیشه فقط آموختن بود که دریچه های جدید به رویم باز میکرد. اما میدانم اگر دلم را بشکافند تکه پاره است هیچوقت فکر نمیکردم بتوانم در زندگی اینهمه بار غم را به دوش بکشم و حتی گاهی توان گریه کردن هم نداشته باشم. تجربه های گرانبهایی در این پیچ و خم ها یاد گرفتم و اتفاق بسیار فجیعی برای یکی از کسانی که در حقم ظلم کرده بود نشانه ای بود برایم که هیچ گاه دل هیچ بنده ای را نشکنم. بااینهمه دلم به سال جدید خوش است. به لبخندهایی که شاید بر لب خانواده ام ببینم. به نوزادی که محکم مرا بچسبد و بوی بهشت بدهد. به توانی تازه به روزهای بهتر....

سال نیامده مرا به روزهای شادتر نوید میدهد. امیدوارم روزهایتان به شیرینیه شهد گلهای یاس و سفیدیه شکوفه های بهاری باشد...عیدتان مبارک و التماس دعا.

*راستی فراموش کرده بودم. عزیز از دست رفته ما خیلی ناگهانی پر کشید و من البته علت دقیق فوت را نمی دانم فقط میدانم که حتی به بیمارستان هم نرسید.

**میخواستم طولانی تر باشد اما انگار زمان دنیا خیلی کوتاه است. میخواستم از تمام زحماتی که همسرم درین مدت برای خانواده ام کشید و هیچ وظیفه ای هم نداشت تشکر کنم. کارهایی که باید برادرم برای خواهر بزرگترش میکرد و انگار کارهای مهمتری داشت .تمام این روزهای سنگین بمن نشان داد که "امید" داشتن من کار خدا بود و این مرد با وجود آنهمه تلاش اطرافیانش برای شیطان شدن ، فرشته است. مرد عزیزم! دوستت دارم. امیدوارم خدا پاداش محبت هایت به پدرومادر و خواهرم و پسر معصومش که عاشقت شده را بدهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 0:4  توسط عروس  | 

از لطف همه دوستان ممنونم و عذر میخوام نظرات رو بی جواب تایید کردم اینترنتم هی قطع و وصل میشد. تو این مدت بیشتر از اینکه ناراحت باشم گیج و منگ بودم  و میدونستم بین همه این اتفاقات یه ارتباط معناداری وجود داره که من نمیدونم. شعر هر که را اسرار حق آموختند     مهر کردند و دهانش دوختند مدام توی ذهنم بود و تمام  مسایلی که خیلی هاشون رو نمیتونم اینجا بگم چون برمیگرده به سالها پیش رو به فوت دوست مظلومم ربط میدادم وگرنه چطور میشه یه دختر زیبا و جوون سرخال باشه و در عرض چند ساعت بااونهمه امکانات و ثروت پدرش هیچ کس نتونه هیچکاری کنه؟؟؟؟؟؟ وقتی از مسجد برگشتیم به خواهرم گفتم تنها چیزی که الان توی ذهنمه اینه که تک تک ثانیه های آدمو خودش میسازه من اگه الان واسه مادر شدن انقد مشکل دارم و دارم اذیت میشم خودم دقیقا میدونم چرا؟ درسته به خاطر آزار دیگران هیچ میلی به ادامه این زندگی و مادرشدن نداشتم اما حضور همه اون آدمها خودش به کردار شخص من در زندگیم برمیگرده. کاش بدونیم خداوند اختیار رو واسه ساختن زندگی بهمون داده نه واسه خراب کردنش. دو سه پست قبل که ناراحت بودم واسه همین مساله بود که من احتمالا به سختی مادر میشم ولی اگر ایشالا خبر خوبی شنیدم حتما به شما میگم.

*گفتم واسه باز شدن دل خواهرم با هم بریم کنسرت فریدون اسرایی. غم توی صداشو خیلی دوست دارم و دیشب که رفتیم خواهرم هم تمام طول کنسرت گریه کرد. ولی اتفاق جالبی که اونجا افتاد شوخیه بامزه فریدون با روزبه نعمت اللهی بود که گفت من باایشون رفت و آمد خونوادگی دارم البته من که خونواده ندارم اونم نداره....خیلی از حرفش خندیدیم. در کل بااون بارون سیل آسا و شلوغیه کنسرت و آهنگایی که دوسشون داشتیم خوش گذشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 10:15  توسط عروس 

روز اول دبیرستان رو یادته؟ قرار  بود با بابات بیاید دنبال من که با هم بریم مدرسه و من چقدر خوشحال بودم که با هم هم مدرسه ای میشیم. تا اون روز ندیده بودمت ولی بابا میگفت دختر خوبی هستی و راست میگفت. وقتی دیدمت خیلی به دلم نشستی . از ون روز دوستی مون شروع شد و من عاشق بچگیت بودم عاشق سادگیت. عاشق خندیدن هات. یادته چقدر میخندوندمت؟ یادته روی پله های توی خونتون مینشستیم و شرط میذاشتیم هرکی دیرتر خندید برندست؟ یادته چند تا ماه رمضون با هم افطار کردیم؟ یادته 4 سال دبیرستان با هم زندگی کردیم؟ میدونی چقدر دارم زجر میکشم وقتی میشنوم تو مردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونی 4 شبه فقط یه قاب از تو جلوی چشممه و نمیتونم هیچی ببینم؟میدونی 4 شبه دبیرستانی شدم و به تولدهام فکر میکنم که وقتی میرفتم خونه میدیدم تو توی کیفم برام کادو و کارت تبریک گذاشتی. 4 شبه مجرد شدم و با مامانم میام خونتون نیمه شعبان جشن امام زمان. آِیییییییییییی دوست قشنگم دلم برای صورت سفید و قد بلندت تنگ شده. و تو شاید نمیدونستی چرا این دو سه ساله از هم فاصله گرفتیم هر چند حالا اسراری برای تو فاش شده که من نمیدونم. خانم مهندس خوشگلم!  من ایمان مادرتو ندارم که فقط یا زهرا بگم. من صبر خواهرتو ندارم که هنوز با دیدن مهمونا با لبخند تشکر میکنه. من مث تو حضرت زهرایی نیستم. تو مثل یه نوزاد پاک و معصوم بودی. من قسم خوردم که یک تار موی تو رو نامحرم ندیده و برای همیشه روی قسمم میمونم. امسال برام با شادی شروع شد. با همسرم مسافرت رفتم و حسابی خوش گذشت اما بعدش هزار و یک اتفاق افتاد. زندگیم رفت روی هوا. خواهرم داغون شد و حالا دو هفته به پایان این سال تو رو از دست دادیم. خیالم از تو راحته راحته به پدرت هم گفتم. من نگران پدر و مادر و خواهراتم. نگران خودم هستم که میدونم هرگز با چنین فرشته ای همنشین نمیشم. نگران آدمهایی هستم که....اصلا حواسم نیست که تو خیلی چیزها رو نمیدونی.خواهرکم. خدایا رو شاکرم که سالها افتخار دوستی با یکی از بهترین بنده هاشو داشتم. کسی که مرگش هم برام هزار پیام روحانی و معنوی داشت. راستی پریشب خوابتو دیدم با همون لباس مدرسه نشستی روبروم و من فقط نگاهت کردم. گل من! تو که مثل اسمت نفیس و گرانبها بودی! تو که دوستانمون بعد از خونوادت به من تسلیت گفتند! تو مال این دنیا و این زمونه نبودی! بهشتی شدنت مبارک. دلم میخواد اگه مادرشوهر شدم عروسی به پاکی و نجابت تو داشته باشم. کسی که رنگ بدرنگ دنیا رو به عشق الهی ترجیح نمیده. اونجا اگه یاد منهم بودی دعا کن مثل تو باشم و مثل تو بمیرم. همونطور مظلوم و آروم.

*انا لله و انا الیه راجعون. برای شادیه روحش و صبر به خونوادش دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 20:32  توسط عروس  | 

باامروز میشه دو روز که سرکار نرفتم سرگیجه و ضعف شدید با گلو درد. ازونجایی که ما علاوه بر مرخصی های سالانه سه روز از طرف شرکت استعلاجی داریم گفتم برم درمانگاه سرکوچه مون از پزشک استعلاجی بگیرم. آقای دکترم 4تا آمپول که 2تاش پنی سیلین بود بهم داد. بعدش رفتم تزریقاتی روی دستم تست زد و  باید یه ربع مینشستم. یکی از آمپولامم (فک کنم ویتامین سی بود) باید توی دستم میزد. نشستم روی تخت و خانوم خوشگله اومد روی دست راستم سرنگ رو فرو کرد و من تاحالا از یه آمپول انقد درد نکشیده بودم. گفتم چرا انقد درد داشت؟ گفت: رگت لغزندس اولش رفت توی رگت بعد رگت جابجاشد. توی سرنگو نگاه کردم دیدم سرنگ به اون گندگی پرش شده خون. بعدشم ازین دستم کشیدو همونجوری زدش به دست چپم. چند ثانیه که گذشت دیدم دنیا داره تیره و تار میشه اشهدم رو گفتم و گفتم خانومی من حالم خوب نیست دراز کشیدم و نفسم بند اومده بود. ازونجایی که سابقه چنین خالتی رو دارم خیلی نگران بودم چون در چنین مواقعی نفسم بند میاد بعدش هم تند تند نفس میکشم و چشمام جایی رو نمی بینه تمام تنم منقبض میشه و خلاصه یه وضعی میشم. کم خونی هم ندارم. فقط انگار چون خونی که ازم  گرفت دویاره  تزریق کرد بهم به اون شدت نشدم. یه بار یه بیمار سرطانی خون نیاز داشت و من داوطلب شدم که خون بدم باهاشون رفتم بیمارستان میلاد که دیدم 5 تا شیشه ازم خون گرفتن تازه برای تست اولیه سریع رفتم آبمیوه و شیرینی جات خوردم و رفتم دانشگاه. یه استاد بسیار خوب داشتیم که کلاساش شلوغ بود منم دیر رسیدم و باید می ایستادم آقایون خوش غیرت هم هیچکدوم بلند نشدن وسطای کلاس دیدم داره حالم بدمیشه اومدم برم بیرون که وسط کلاس پرت شدم روی زمین و فقط دیدم همه دارن میدون. بعدش هم که اون خانوم زنگ زد که بیا واسه ادامه آزمایشا بادم نیس چطوری ازش عذرخواستم ولی خیلی طول کشید تا خودمو بابت ناامید کردن اونا بخشیدم.

خلاصه دیروز گفتم این خانوم که آمپول تقویتی رو اینجوری میزنه با پنی سیلین حتما مرا خواهد کشت رفتم و دیدم برم خونه بیوفتم هیچکس نیست به فریادم برسه آژانس گرفتم رفتم خونه مامانم.

*بی ربط نوشت: چرا مسئولان دانشگاه آزاد دانشکده هاشونو وسط بیابون میسازن که سالانه کشور ما انقد دانشجو در اثر حوادث از دست بده؟ بابااینهمه زمین خدا توی تهران و شهرستانها 4تا برج کمتر بسازید انقد جوونا رو به کشتن ندید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 10:49  توسط عروس